![]() |
![]() |
|
| می رقصند افکار سایه بانو در باغ آینه |
|
جنازه ی رویایم را که دریده شده توسط دیگری ای که دیگری رویایش
رادریده ٬ در قسمت حاصل خیز دلم دفن کردم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
عاشقان سینه چاک و تعدادشان برای شما
دختران خیابان های شهرم که با تعویضشان عوض شود روز های تکراری یتان من بمانم و تو در آغوشت زندگی خواهیم کرد سال ها و مزارع آفتابگردان دورن سینه ات خود آبیاری خواهم کرد با آب پاش چشمانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
من رو با خودت ببر
من به رفتن قانعم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
نه این صفحه پر می شود
نه من آرام نه .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
می بینی ! انقدر دیر آمدی که دیوانه بپندارند مرا !
این راز سنگین ات را موقع گرفتن نیست ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
صدای خرد شدن برف یخ زده
پیاده روی یکسر سفید دست هایی یخ زده با لباسی که جیبی ندارد این است زندگی ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
کشف یک خودتخریب در تنهایی خود
فکر می کنی کتاب ها دروغ می گویند ؟ مادر بزرگ می گوید چاپ شده ها راست هستند ! الکی که نیست ! کاش این کتاب این قدر راست نمی گفت ! من نمی توانم چیزی بگویم چون گریه ام می گیرد و یک خود تخریب می شوم ! من نمی توانم چیزی نگویم چون بغض می کنم و یک خود تخریب می شوم ! من نمی توانم چیزی نخواهم و خودم را اثبات نکنم چون خود تخریب می شوم ! چیز ها خیلی مسخره تر از آنند که خواسته شوند و اگر بخواهم خود تخریب می شوم ! به خاطر همین است حس عروسک دارم ! نخ ها را کمی شل کنید ! عروسکان خیمه شبازی نیز درد می گیرد پایشان ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
گوش کن !
باد می آید جایی ولی این جا من ثانیه های تپل و تنبل را هی فوت می کنم که سقوط کنند در قبرستان زمان تو یاد نداری مرا چه شد ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
تنهایی عظیم
تنها اعتقادم به قدرت ویران کننده ی توست ! نیروی خدا گونه ات را به رخم می کشی پتک پتک پتک می کوبی بر فرق سر زندگی ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
انسان ( منظورم از انسان خودم هستم و نتیجه گیری ها هم در مورد خودم هست اما همیشه
علاقه ی خاصی به تعمیم دادن دارم) بله انسان همیشه کمال طلب است در هر زمینه ای دوست دارد به آخر ان برسد .انسان همواره میل به شادی دارد .و میل به زیستن و آرامش در او موج می زند ( با اصطلاح موج می زند خیلی حال می کنم درکش می کنم جور غریبی ) وقتی آرامش می دور از دسترس قرار رفت و غم نمایان شد انسان می ماند و غمش و غمش و... ناهان می خواهد ان را تا ته برود و خود غم بشود پوچ شود و نیست شود و انتهای غم را ببیند هیچ چیز نصف برای او معنی ندارد حتی غم .همه چیز باید کامل باشد ... و این شروع مازوخیسم کمرنگی است که عمرا به آن پی بیر ( که من بردم ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت توسط سایه بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب داستان کوتاه شعر فکرانه (مقاله ) متفرقه |
|
RSS
|